|

خانم چنگال تلاش مي كرد مقداري از ماست را از داخل كاسه بر دارد، اما موفق نمي شد. آقاي قاشق مي خواست تكه اي گوشت را بردارد، اما نمي توانست .
خانم چنگال به آقاي قاشق فكر مي كرد كه هميشه با مهرباني به او كمك مي كرد. آقای
قاشق هم به خانم چنگال فكر مي كرد و آرزو مي كرد كه اي كاش در كنار هم بودند. خانم چنگال، با بي حوصلگي به سمت بشقاب غذا رفت تا لقمه اي بردارد! آقاي قاشق هم به همان سمت مي رفت و ناگهان، آقاي قاشق و خانم چنگال با هم برخورد كردند. واي چقدر از ديدن يكديگر خوشحال شدند .
حالا باز هم مثل گذشته آقاي قاشق و خانم چنگال با كمك هم لقمه هاي غذا را بر مي داند و مواظبند كه سر غذا از همديگر دور نباشند.
فرستنده قصه :والدين فاطمه اسمعیلی
|